شورای عالی انقلاب فرهنگی

ابن عربی مالکی در کتاب احکام القرآن آورده است: «اختلف الناسفی الجلباب علی الفاظ متقاربة، عمادها انها لثوبا لذی یستتر بها لبدن»؛ در معنای جلباب اختلاف شده است، اما آن چیزی که میتوانیم به آن اعتماد کنیم لباسی است که تمام بدن را میپوشاند.در تفسیر نسفی، تفسیرابوالفتوح رازی، تفسیر شریف لاهیجی و چند تفسیر دیگر نیز تصریح شده که جلباب همان چادر است.( ابن عربی، 1408ق: ج3، ص1585 ) . ابن مسره که ابن عربی نیز از او یاد میکند، یک عارف بزرگ است.

اگر متفکری در اثبات مدعیات اعم از دینی یا غیردینی به سیر عقلی و تفکر برهانی وفادار بماند، به او فیلسوف میگوییم و برعکس چنانچه فیلسوفی در اثبات ادعاهایش از برهان و عقل بهره نگیرد نمیتوان به او فیلسوف گفت. اما معتقدم چیزی که ما از سنت فکری شما میآموزیم و این سنت فکری به من نزدیک است، یعنی به ایدئالیسم آلمانی و هگل و دیگرانی در قرن بیستم نزدیک است و به دلالتهای فلسفی فیزیک کوانتوم نزدیک است، این است که از جهت عینی هم نمیتوان گفت که امور و اشیاء همان چیزهایی هستند که مینمایند.

پس احتمال خطا یا نقصان هم وجود دارد. بی تردید او از آراء متفکری بنام ابن مسره که بنیانگذار حوزه اندلس است، آگاهی دارد. به نظر او مطابق با سطوح گوناگون فکری، شیوه های بیانی گوناگونی وجود دارد.(۱۷) ابن رشد نوع بشر را بر مبنای انواع قیاسها به سه دسته تقسیم میکند: اهل برهان یعنی فلاسفه که اهل یقیینند و اهل جدل که متکلمان هستند و عامه مردم که دارای عقول تاریک و فطرت ناقصند.(۱۸) وی میگوید: بر مردم واجب است که بر هر چه در کتاب آمده به همان کیفیتی که هست ایمان آورند و هر چه در کتاب است حق است؛ مثلا در قرآن دو دلیل بر وجود خدا می باشد که برای همه مردم بدیهی است و آن دو یکی عنایت پروردگار است به هر چیز، به ویژه انسان و دوم حصول زندگی است در گیاه و حیوان.

ابن رشد در میان شریعت و حکمت، تعارض و ناسازگاری نمیبیند و معتقد است حق، به هیچ وجه ضد حق شناخته نمیشود. آنچه در نظر فیلسوف قرطبه به عنوان شریعت یا عقل نظری و عملی مطرح شده، همان چیزی است که در نظر فارابی و ابن سینا از آن با عنوان سازگاری بخشیدن یاد میکنیم. وی عنوان کرد: اگر فلسفه را اینگونه به زبان ساده معنا کنیم آن وقت معنی فیلسوف هم به دست میآید؛ فیلسوف آن عالم و اندیشمندی است که از چنین مسائلی با ابزار عقل بحث میکند در نتیجه فیلسوف در فلسفه از ابزار عقل برهانی استفاده میکند.

پس سبب قریب حرکت هم باید مانند خود حرکت امری تدریجی باشد. پرسش اساسی این است كه چنانچه فیلسوفی همچون فارابی، ابن سینا، خواجه نصیر، ملاصدرا و علامه طباطبایی موضوعاتی را مورد بحث قرار دهند که در آیات قرآن یا آموزه های دینی بدان اشاره شده باشد نظیر وجود خدا، (خدای حکیم و بصیر و علیم)، امکان و چگونگی معاد و نحوه برانگیخته شدن بدن انسان، مسئله نظام احسن و شرور و همانند آن آیا باید آنها را متکلم دانست یا چون در اثبات این مسائل از براهین صرف عقلی بهره برده و استدلالهایشان را بر آیات استوار نساخته اند و بدان متوسل نشده اند، باید آنان را در زمره فیلسوفان دانست یا حداقل در حوزه الهیات عقلی قرار داد؟

ثانياً تنها در حوزه رياضيات است كه مفاهيمي ساده، بنياد يك سلسله پيچيده و در عين حال دقيق از استنتاجات را تشكيل ميدهند. در میان فیلسوفان اسلامی، فارابی، ابن سینا، سهروردی، خواجه نصیر،میرداماد، ملاصدرا و علامه طباطبایی توانستند به طور دقیق حیث دفاع را از حیث پژوهش در فرایند استدلال به نحو آگاهانه تفکیک سازند. معنای استدلال و نتیجه گیری از یک سری مقدمات چیست؟ همانسان که بیان شد، مبحثی تحت عنوان معنای زندگی تا چندی پیش در میان فلاسفه وجود نداشت. 3. اگر مرد پیش از نزدیکی، مابقی مدت عقد را ببخشد، او باید نصف مهریه را به زن بدهد.

ابن رشد در کتاب فصل المقال فیما بین الحکمة و الشریعة من الإتصال می گوید: باید دانست که مقصود شرع همانا تعلیم علم حق و عمل حق است. در فصل المقال به سازگاری و آشتی بین دین و فلسفه و در الکشف عن مناهج الادلة فی عقاید الملة به تنبیه متکلمان و نشان دادن بی حاصلی جدال و زیان آن در جمهور میپردازد و در تهافت التهافت با زبان برهانی، راه درست بهره گرفتن از حکمت که تنها دانش یقیینی برای وصول به حق است را بیان كند و به اعتراضات اشعریان، خاصه غزالی پاسخ میدهد و از فلسفه دفاع میکند(۳۷) و به مردم میفهماند که فلسفه با دین مخالف نیست، بلکه موجب استواری مبانی دین و تفسیر رموز و اسرار آن است.

پس، ناروا خواهد بود که به وی این نظر را نسبت دهیم که دو حقیقت منشأ در حقیقت دوگانه متضاد میتواند وجود داشته باشد. حقیقت باطنی و حقیقت ظاهری، به هیچ وجه دو حقیقت متضاد نیستند.(۳۳) ابن رشد با اعتقاد راسخ میان وحدت و یگانگی حقیقت و میان دین و فلسفه، تضاد و تعارض نمی بیند. ابن رشد در کتاب تهافت التهافت به نقش عمده و بنیادی دین، در میان حکما و فلاسفه اشاره کرده و معتقد است حکمت و فلسفه همواره در میان اهل وحی موجود بوده و نشانه هایی در دست است که وجود این جریان را تا زمان حضرت سلیمان به اثبات میرساند.

البته بايد پوزيتويستها را استثنا كرد زيرا ايشان معتقدند كه پژوهش علمي فقط در راه كشف چگونگي تحقق پديدهها انجام ميگيرد نه در راه كشف چرايي آنها و اصولا مفاهيم علت و معلول و مانند آنها را مفاهيمي متافيزيكي و غير علمي به حساب ميآورند. ابن رشد ابتدا می خواهد به غزالی پاسخ دهد نه اینکه ارسطو را احیا کند. اینجا میتوان و باید گفت که ادبیات خصوصاً از زمانی که رفتار قهرمانی از اساطیر میآموزد تا سپس که به تناسب پیشرفت مدنیت و شعور و آگاهی تاریخی از کلاسیسیزم به رمانتیسم و از آن به بستر سبکهای دیگر ادبی میخزد، از تفکر فلسفی بی نیاز نمیماند و همگام با رشد و ارتقای آن پیش میرود.

اینکه ادعا کنیم به نحو لزوم باید میان گزاره ها و مدعیات دینی با فلسفی ناسازگاری باشد، ادعایی غیرفلسفی و غیرعقلی است. قرآن انسان را به اینگونه نظر و اعتبار عقلی در موجودات تحریض و ترغیب میکند؛ چنانكه میگوید: «فاعتبروا یا اولی الأبصار»(۱۶) وی در فصل المقال بیان میکند که علت ورود ظاهر و باطن در شرع، اختلاف فطرتهای مردم و تباین قریحه ها در تأیید و تصدیق است و علت ورود ظواهر متعارض برای تنبیه راسخان در علم جهت انجام تأویل جامع بین آن دو است.

دیدگاهتان را بنویسید