خودسازی، بزرگ ترین درس ماه رمضان :: Leader.ir

وی در ادامه سخن به اثبات جاودانگی زمان میپردازد.در کتاب متافیزیک نیز همین بحث تکرار میشود. قبلا در بحث ارتباط حرکتها با یکدیگر، این مطلب بیان شد که از نظر ارسطو حرکت مکانی یا جنبش، نوع اولیه حرکت است و هم از حیث زمان و هم از حیث توقف دیگر حرکتها و تغییرها نسبت به آن، حرکت نخستین است. حرکت بوده و یا خود قسمتی از حرکت باشد، نتیجه میشود که اگر زمان همیشه هست، حرکت نیز میباید جاودانه باشد».

همچنین «یدنین علیهن» اگر به معنی نزدیک نمودن نیز باشد، پس نشان می دهد که جلباب، پیراهن نیست؛ زیرا پیراهن به فرد نزدیک است و نزدیک نمودن آن مفهومی ندارد. همچنین اگر ماده بخواهد معدوم شود، ماده دیگری باقی خواهد ماند، چون وجود موضوع در هر تغییر ضروری است پس فرض معدوم شدن ماده مستلزم فرض موجود بودن ماده است که خلاف فرض و محال است.بنابراین ماده بوجود نمیآید و از بین نمیرود بلکه در همه تغییرات ثابت است.

«بنابراین باید یک عقل فلک اول موجود باشد، و دیگر عقول در دیگر افلاک باشند.عقل هر فلک روحانی است.و فلک میل دارد که حیات عقل خود را هر چه نزدیکتر به آن تقلید کند.و چون قادر نیست که روحانیت آن را تقلید کند، بهترین کار بعد از آن را به وسیله اجرای حرکت مستدیر میکند.ارسطو در دورهای پیشتر به مفهوم افلاطونی نفوس ستارگان معتقد بود، زیرا در«پری فیلوسوفیاس»(درباره فلسفه)، خود ستارگان دارای نفساند و خود موجب حرکت خویشند، لیکن وی این مفهوم را رها کرد و به مفهوم عقول افلاک روی آورد».

او در این کتاب تا اندازهای به بررسی دلایل این امر میپردازد و همینطور میکوشد شکلی از کار فلسفی ارائه کند که ضمن تکیه بر مبانی عقلانی، به عواطف و احساساتِ شخصیِ انسان نیز یکسره بیاعتنا نباشد. رستم نژاد عنوان کرد: اگر انسان تقوا داشت در همه شئون زندگی خود، خودش را نشان می دهد به او امر می کند که در چه مسیری قدم بگذارد و از چه راهی برگردد و پرهیز کند.

حال سؤال این است که اگر ماده همیشه بوده و ثابت خواهد بود، کون و فساد در چه چیزی رخ میدهد؟ ارسطو در انتهای مباحث طبیعیات و در صفحات آخر کتاب فیزیک اشکال پرتابهها را در ارتباط با این بحث مطرح میکند«چگونه است که بعضی اشیا، مثل اشیای پرتاب شده، هنگامی که محرک آنها دیگر با آن اشیا در تماس نیست به حرکت خود ادامه میدهند؟ بنابراین ازهمین جا از فیزیک به متافیزیک منتقل میشویم، اما ارسطو پارهای مباحث مقدماتی و برخی خصوصیات محرک نامتحرک را در اواخر کتاب طبیعیات بیان کرده است که ابتدا به آنها میپردازیم. ابن سینا ضمن تقریب دیدگاه ارسطو و افلاطون، و اثبات نفس و عقل برای فلک، حرکت دائمی فلک را به اینصورت توجیه میکند که محرک فلک نفس آن است و نفس عاشق عقل است و از آنجا که ذات عقل نمیتواند غایت باشد، زیرا اگر چنین باشد، چنانچه فلک به عقل برسد از حرکت باز میایستد و اگر قادر نباشد بدان نیل یابد، طلب محال خواهد بود-پس غایت فلک رسیدن به شباهتی است که ثابت و مستقر نیست یعنی شباهتی که نوعا واحد است اما عددا متفاوت و متبدل.و چون حرکتهای افلاک متفاوت است، پس غایت افلاک نیز مختلف بوده و هر فلک، مقتضی عقل خاصی خواهد بود.

بدینسان از دیدگاه ارسطو تغییر در اعراض مقدم بر تغییر در جوهر است، ماده پس از تغییرات تدریجی در اعراض که حرکت نامیده میشود، آمادگی پذیرش صورت را پیدا میکند و نسبت به آن بالقوه میشود و سپس بطور دفعی صورت را دارا میشود.البته این مطلب بدان معنی نیست که پس از حرکتی خاص بالضروره کون و فساد رخ میدهد«زیرا لازم نیست که اگر چیزی دارای ماده برای تغییر مکانی باشد، همچنین دارای ماده برای پیدایش و تباهی باشد». بار دیگر به سؤال اصلی خود باز میگردیم:اگر شرط محرک بودن، تماس با محرک است و در این تماس، محرک نیز متحمل حرکت و تغییر خواهد شد، پس چگونه محرکی خواهیم داشت که نامتحرک است.

به نظر هانس گلاگ، انگلیسی محور بودن فلسفه ی تحلیلی با دو شرط قابل دفاع است. همچنین اگر شیء را بطور ناقص در نظر بگیریم یعنی مواد تشکیل دهنده یک شیء، در این صورت نیز حرکت مکانی در چنین شیئی بر دیگر تغییرات مقدم خواهد بود زیرا«تمام تأثیرات از تکاثف و انبساط منبعث میشوند». بنابراین حرکت مکانی ابتدا رخ میدهد، سپس حرکت کیفی و بعد از آن حرکت کمی.اما از آنجا که حرکت بر کون و فساد مقدم است، پس میتوان گفت بعد از حرکت کمی، کون و فساد رخ میدهد.ارسطو در خصوص تقدم حرکت مکانی بر کون و فساد نیز استدلالی اقامه کرده است که بطور خلاصه چنین است:کون و فساد از طریق تکاثف و انبساط که همان تجزیه و ترکیب است رخ میدهد و برای تجزیه و ترکیب شدن به اشیا باید بر حسب مکان تغییر یابند.

نکته دیگری که راس خاطر نشان میکند این است که کیفیت در اینجا نباید به معنای کیفیات اساسی و ماهوی که تمایز اشیا را شکل میدهد، فهمیده شود زیرا تغییر در این کیفیات کون و فساد است. پیوسته نبوده بلکه در ظاهر پیوسته به نظر میرسد.زیرا این حرکت، حرکت اشیایی است که یا به طور متوالی درتماس هستند و در آنها یک محرک منحصر به فرد وجود نداشته، بلکه تعدادی محرک وجود دارد که در توالی با یکدیگرند». وی در متافیزیک میگوید:«هیچ چیز، تصادفا به حرکت نمیآید، بلکه باید همیشه چیزی وجود داشته باشد(که آن را به حرکت آورد).» (59) همین اصل نیاز متحرک به محرک، ما را به ضرورت وجود محرک اول میرساند زیرا«از آنجا که هر متحرکی بایستی به توسط عاملی حرکت یابد، موردی را در نظر میگیریم که در آن شیء در جنبش است و بوسیله عاملی که خود آن عامل در حرکت است حرکت داده میشود، و آن عامل نیز حرکتش را از عامل متحرک دیگری اخذ میکند، و آن عامل نیز بوسیله چند چیز دیگر، و همین طور تا به آخر؛البته این رشته نمیتوند تا بینهایت ادامه یابد، بلکه بایستی که محرک اول وجود داشته باشد».

در واقع اگر انواع حرکتها و تغییرات را نسبت به یک شیء واحد در نظر بگیریم، به عقیده ارسطو حرکت مکانی آخرین نوع تغییرات است که یک شیء انجام میدهد.«صحت دارد که در مورد هر موجود خاصی که دارای تکوین است، جنبش باید آخرین نوع حرکات آن موجود باشد.زیرا بعد از تکوین، موجود مورد بحث ابتدا دگرگونی و افزایش را تجربه میکند و جنبش حرکتی است که فقط هنگامی که چنان موجوداتی کامل میشوند، بدانها تعلق مییابد.اما باید قبلا چیز دیگری که در فرآیند جنبش است حتی علت تکوین چیزهایی که میشوند باشد، بدون آنکه خود در فرآیند تکوین قرار گیرد».

این استدلال میتواند به معنای تقدم حرکت مکانی بر مطلق تغییرات باشد، زیرا«تمام تأثیرات از تکاثف و انبساط منبعث میشوند». 57) و تکاثف و انبساط همان تجزیه و ترکیب است که بدون حرکت مکانی محقق نمیشود. به عقیده ارسطو حرکت مکانی بر حرکت و تغییر کیفی مقدم است.«واقعیت اینکه چیزی دگرگون شده، ایجاب میکند که عامل دگرگون کننده آن موجود باشد.عاملی مثل آنچه که جسم بالقوه داغ را بالفعل داغ میسازد.پس واضح است که محرک رابطه یکنواختی را با آن حفظ ننموده بلکه زمانی نزدیکتر به و زمانی دورتر از شیئی که دگرگون شده میگردد.و ما نمیتوانیم چنین پدیدهای را بدون جنبش داشته باشیم».

دیدگاهتان را بنویسید