تفاوت فلسفه اسلامی و غرب، مثل غذای ایرانی و چینی است

براساس، آن چه در متون اسلامي عنوان شده، معناي پوشش اسلامي اين است كه زن در مواجهه و معاشرت با افراد نامحرم بدن خود را بپوشاند و خودنمايي نكند. او همواره بدیهیات را زیر سوال میبرد و طی مکالمات با افراد دائماً دراخواست به تعریف واضحات میکرد تا فرد ارزشهای خود را بازخوانی کند و بسیاری از این «روش سقراطی» که گاهاً «مغالطه سقراطی» هم خطاب میشود در بحث خشمگین میشدند. برای بدست دادن تحلیلی درست از مفهومی که از هنر در ذهن یونانیان، بخصوص فلاسفه مورد بحث ما وجود دارد نخست باید این مسئله را در نظر گرفت که افلاطون و ارسطو هر دو در دوره ای از تاریخ هنر یونان می زیسته اند که اکنون آن را با نام دوره کلاسیک هنر یونانی می شناسیم.

در ادامه علاوه بر بررسی یافته های یک تحقیق روانشناختی به بررسی نظریه ای می پردازیم که معتقد است این زندگی است که از هنر تقلید می کند. همان قدر که هنر از زندگی تقلید می کند، زندگی نیز از هنر تقلید می کند. ارسطو استدلال می کند که اتفاقا ارزش هنر به همین جنبه تقلیدی آن است، چرا که اساسا انسان با تقلید است که می آموزد. حال اگر سینما را، در شکل متعارف و معمول آن، باعث غرق شدن مخاطب در آنچه افلاطون جهان سایه ها می خواند بدانیم آیا نمی توان دور شدن مخاطب از عالم مُثُل را در ارتباط با سینما به عدم تعقل فرد در برابر توهمی که از واقعیت برایش ایجاد شده تشبیه کرد؟

این تاثیر در تلویزیون به رغم کوچکتر بودن تصویرش و البته عدم وجود تجربه جمعی در قیاس با سینما که ظاهرا می تواند باعث شود تاثیر محدودتری بر تماشاگر بگذارد، اتفاقا تاثیر بیشتری بر جای گذارد. از سوی دیگر سوفسطاییان نیز برای زیر سوال بردن هرگونه معرفت، همواره به استدلالات هراکلیتوس مبنی بر تغیّر و سیلان مطلق حاکم بر جهان و در نتیجهی آن، عدم وجود هیچ نقطهی تکیهگاه یا آغازینی برای ابتنای معرفت برآن استناد میکردند. در خلال این مدت به علت علاقه شدیدی که به جهانبینی و علوم انسانی داشت، علاوه بر معارف مشرق زمین، با فلسفه و مکاتب انسانی مغرب زمین نیز آشنا شد و سپس در اوایل سال ۱۳۳۸ به تهران مراجعت کرد.

میمه سیس که بخش جدانشدنی و انکارناپذیر هنر یونان و بالطبع آن هنر کلاسیک دوران رنسانس با ارجاع به مفاهیم و آموزه های هنری یونان و روم باستان بوده، در درام غربی لااقل تا پیش از قرن بیستم و نظریات کسانی چون برشت نقش مهمی را ایفا می کرد و کاتارسیس نتیجه مستقیم تماشای درام تقلیدی در تماشاگر بود. صانع) و علت غایی اشاره می کند. اما آن چه در نظر ارسطو تقلید را ارزشمند می کند نتیجه ایست که از تماشای درام برای تماشاگر پدید می آید و ارسطو آن را کاتارسیس می خواند.

نتایج این تحقیق گرچه نمی تواند اثبات کند پرخاشگری صرفا ناشی از سینما و تلویزیون است و عوامل دیگری نیز ممکن است در رفتارهای پرخاشگرانه مخصوصا در سنین بالاتر موثر باشند، اما بهرحال صحت و سقم این تحقیق به اندازه کافی می تواند اهمیت و ارزش مفهوم ارسطویی کاتارسیس را که صدها سال بر اندیشه غربی و تصور انسان از پالایش و تخلیه احساسات غالب بود به چالش بکشد. گرچه تفاوت ماهوی این دو در سایر شاخه های فلسفه نیز بسیار بحث برانگیز است و به عنوان مثال تعریفی که هر دو از امر اخلاقی ارائه می کنند با هم بسیار متفاوت است، اما مراد از این مقاله صرفا بررسی نظر آن ها درباره هنر، و به طور مشخص در باب میمه سیس و تقلید در هنر است.

ارسطو با نگارش بوطیقا قرن ها بر جهان نمایش و درام حکمرانی می کند. با اين كه دستور پوشيدن براي مرد مقرّر نشده است، ولي عملاً مرد پوشيدهتر از زن از منزل بيرون ميرود؛ زيرا تمايل مرد به نگاه كردن و چشمچراني است، نه به خودنمايي. حجاب زن مربوط به مرد نيست تا مرد بگويد راضي ام. مثلا عشق برای لویناس وضعیت آگاهی مداوم و پیوسته از دیگری است، یعنی وضعیتی که در آن حس مسئولیت ما هیچ گاه به خواب نمی رود و همیشه هوشیار است. حال آن که همین آگاهی باعث تخلیه هیجانات درونی مان می شود و احتمال ارتکاب اشتباهات قهرمان تراژدی در ما کمتر می شود.

در واقع افلاطون شاید در مواجهه با سینما آن را به این دلیل رد می کرد و سینماگران را نیز به همراه شاعران و نقاشان از آرمانشهر خود اخراج می کرد که سینما فرمی ایدئولوژیک نه برای بیان حقایق و وادار کردن تماشاگر به تعقل، که برای حقیقی جلوه دادن خواست کارگردان و غرق ساختن تماشاگر در اوهام است. با نگاه به تاریخ نگارش این رساله (1889) و مقایسه آن با ناثیرات انکار نشدنی هنر در واقعیت روزمره زمان ما، از پیش بینی اسکار وایلد شگفت زده می شویم. در تحقیقی که انجام شده دو گروه کودک را که هر روز مدت زمان معینی را به تماشای فیلم های کارتونی می پرداختند انتخاب و یک گروه را در معرض تماشای فیلم های کارتونی خشن و گروه دیگر را به تماشای فیلم های غیرخشن نشاندند.

این دیدگاه که آن را ضد تقلید ارسطویی می دانند توسط یکی دیگر از نویسندگان بزرگ انگلیسی نمایندگی می شود. ویرجینیا وولف، نویسنده بزرگ انگلیسی جمله معروفی دارد که می گوید (نقل به مضمون) هنر نباید تقلیدی از زندگی باشد، از این آشغال همین یک نسخه کافی است. در انتهای دیالوگ و نزدیک طلوع آفتاب، ویویان و سیسیل بیرون می روند و ویویان با اشاره به زمان گرگ و میش می گوید مهم ترین کاربرد این لحظه تصویری است که شاعران از آن پدید می آورند. ویویان و سیسیل درباره رساله ای که ویویان در دفاع از نظریه هنر برای هنر نوشته بحث می کنند.

اسکار وایلد در رساله ای تحت عنوان زوال دروغگویی (1889) به تصور تقلید هنر از زندگی می تازد و ادعا می کند همان قدر که هنر از زندگی تقلید می کند، زندگی نیز از هنر تقلید می کند. کاربرد اجمالی نیز گرچه مطلوب است اما کافی نیست چون امتداد حداکثری فلسفه را بصورت هماهنگ در همه علوم تضمین نمی کند. همه به طور طبیعی تمایل به اطفای غرایز نفسانی دارند ولی وقتی این تمایلات کاملاً برآورده شد، به انحطاط می گراید. او همچون افلاطون هنر را تقلیدی می پندارد اما بر خلاف افلاطون، آن را نه نکوهش و رد، که می ستاید.

افلاطون هنر تقلیدی را به دلیل مشغول ساختن انسان به عالم محسوسات و دور کردن او از دنیای معقول زیر سئوال می برد. تحقیقات جدید در علم روانشناسی اما چیز دیگری نشان می دهد و می تواند کاتارسیس ارسطویی را کاملا بی اعتبار سازد. سوانه، 1388) افلاطون به بی ارزش خواندن این تقلید بسنده نمی کند و در کتاب معروف جمهور خود، هنرمندان را به این دلیل که ذهن جوانان را با تصاویر و اوهام می فریبند از آرمان شهر خود بیرون می اندازد. در واقع تصوری که مردم یونان از آن چه امروزه هنرهای زیبا می خوانیم داشتند عبارت بود از تقلیدی بی عیب و نقص و کامل، به صورتی که هر چه اثر به اصل بیرونی آن نزدیک تر می بود هنرمند نزد عامه مقبولیت بیشتری می یافت.

وی ادامه داد: اگر عنوان می کنند علت ازدواج نکردن و در نتیجه بالا رفتن سن ازدواج مسائل اقتصادی است باید گفت قطعا در خانواده های چند همسری مشکل اقتصادی بیشتر خواهد بود. وی برای انسان سه تعین درنظر میگیرد: مرحله اول از تعین انسانی، مجموعهای از مواد طبیعی و عوامل وراثتی است که با رعایت قواعد و ضوابط، به آن «خود» یا «شخصیت» اطلاق میشود. بنابر آنچه گفته شد، محمدتقی جعفری دین را مهم­ترین عامل کشف معنا در زندگی انسان­ها معرفی میکند و برای تمامی عوامل و عناصر جان و حیات، جایگاه انسان در عالم هستی، رسالت انسانی و ایدئال­های اعلای انسانی، معنایی دینی درنظر می­گیرد.

دیدگاهتان را بنویسید