اندیشه های ارسطو – حقوق نیوز

فیالمثل اگر «صورت بشری» با عقلانیت و یا قدرت تعقل و قدرت نطق، تعریف و شناسایی میشود، از نظر وی «فلس» و «آب شش»، و … معرفت فلسفی: آیا این قرابت و امتیاز به دلیل روش خاص حکمت متعالیه است، یا هر کسی با همان روش عقلی صرف پیش برود، می تواند به این مطلب برسد؟ اما واقعیت این است که همانگونه که در قلمرو فلسفه هم دیدیم، ارسطو به دلیل نگاه کارکردگرایانه و عملیای که دارد، ماهیت انسان را در عرصه زندگی اجتماعیاش، مبتنی بر «اجتماعی» بودن او میبیند. و چنانچه در همان بحث دیدیم، هرچند نقد دموکراسیِ آتنی میتوانست هدف اصلیِ افلاطون باشد اما خودِ وی با تبعید شاعران و هنرمندان (از مدینه فاضله یا همان جامعه ایدهآلش) به نوعی دیگر دچار خشونت میشود.

همانطور که در بحثهای پیشین دیدیم، علاقه یونانیان از زمان سقراط به بعد، معطوف به کشف ماهیت «معرفت» شد. مگر افلاطون چه گفته است، یا مگر تاکنون سقراط عقاید شخصی خود را بیان نمیکرده که بیان این تمثیل به خصوص وی را به ترس میاندازد؟ خود سقراط نیز پس از بیان این تمثیل رو به مخاطبش کرده و می گوید: «گناه توست که مرا مجبور کردی تا عقیدهی شخصی خود را در این باره بیان کنم» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۱۰۵۰).

ابنسینا بین سالهای ۳۷۰ تا ۴۲۸ هـ .ق. البته بعدها به منابع اصلی هم دسترسی پیدا کردند و وقتی فیلسوفان برجسته ای در بین آنها پیدا شدند، کم کم به منابع اصلی یونانی هم مراجعه کردند، ولی در ابتدا فلسفه هایی که در اروپا مطرح می شد، صرف نظر از اختلافات و کشمکش هایی که با کلیسا داشتند، بیشتر صبغه مشّائی داشت و از کتاب های ابن سینا گرفته شده بود.

بریه، امیل، (۱۳۷۴)، تاریخ فلسفه (جلد نخست: دوره یونانی)، ترجمه: علیمراد داودی، تهران» مرکز نشر دانشگاهی. در اوایل دهه ۱۸۰۰، برخی از کالجها و دانشگاههای انگلیس و ایالات متحده آمریکا زنان را پذیرفتند و تعداد زنان دانشگاهی افزایش یافت؛ با این وجود، وزارت آموزش و پرورش ایالات متحده از دهه ۱۹۹۰ گزارش داده که تعداد کمی از زنان تحصیلات خود را در فلسفه به پایان رساندهاند و فلسفه یکی از مؤلفههای متناسب با جنسیت در علوم انسانی است. وی افزود: اوایل جوانی زمان پاسخ­گویی به نیاز­های عاطفی و جسمی فردی است، البته برای یک ازدواج موفق از نظر اسلام فقط بلوغ جسمی در نظر نیست بلکه رسیدن به حد رشد که شامل ابغاد مختلفی مانند بلوغ فکری، عاطفی اجتماعی و اقتصادی می باشد مورد اهمیت است که جامعه و خانواده در شکل گیری آن دخیل هستند.

یعنی فیالمثل اگر از نظر ارسطو «عقلِ بشری» در مقام «صورت» است (همانی که به گفته افلاطون به عالم حقیقت راه میبرد)، این بدین معنی است که اولاً «تواناییِ تعقل» آدمی، در جهان تجربی و در شکل روابطی که با دیگر آدمها در زندگی روزمره دارد، معلوم و شناخته میشود، و در ثانی برای اعلام این گزاره (: عقل، صورت آدمی است) حتماً میباید حضور آن را به منزله «ویژگیِ» خاص آدمی، تجربه کرده باشیم؛ چیزی که فرضا نزد حیوانات و یا گیاهان نیست و فقط به صورت امری کلی، در خصوص تمامی آدمها صدق میکند؛ حالا این آدم، رنگ پوست و یا نژادش هرچه باشد و یا به هر زبانی که تکلم کند، اثری بر ویژگیِ یاد شده ندارد و بهرحال از قدرت فکر و یا صحبت کردن (قدرت ناطقه) برخوردار است.

مقصود از اخلاق توصیفی،(3) مطالعه و پژوهش در باب توصیف و تبیین اخلاقِ افراد یا جوامع گوناگون است؛ یعنی گزارش وتوصیفِ اصول اخلاقی پذیرفتهشده توسط فرد یا گروه و یا دین خاصی. فرشید بهزادیان از گروه مخالف عنوان کرد: مقام معظم رهبری فرمودهآند ایران کشوری متمدن است، مهاجمان آمدند و رفتند و در کوتاه مدت بر فرهنگ ایران تأثیر گذاشتهاند اما در نهایت در در فرهنگ ما جذب شدهاند. بخشنده بالى، عباس، تأثير فلسفى ابن رشد بر ابن ميمون يهودى در اندلس قرون وسطا، معرفت، سال بيستم، شماره ۱۶۶، مهر ۱۳۹۰.

آیا این ارزیابی منطقی و صحیحی از ابن رشد و فلسفه اسلامی است؟ میتوان برشمردن شباهتهایی از این دست را ادامه داد: نیک در عین علت بودن اشیاء به شدن اشیاء و زوال ناشی از آن تن نمیدهد، دقیقاً همانگونه که خورشید در عین رشد دادن و پرتوافشانی، تغییر نمیکند (البته این رویکردی اسطورهای نسبت به خورشید است که در زمان افلاطون رایج بوده و خورشید را جرئی از خدایان و در نتیجه لایتغیر و فناناپذیر میدانستهاند. افلاطون در برخی مقاطع این دو رابه جای یکدیگر مورد استفاده قرار میدهدو البته مراد ما از این واحد با «واحد در نوع خود» که در مقابل کثرت قرار میگیرد و تنها یک ایده در میان دیگر ایدههاست، تفاوت دارد.

در اینجا میتوان در مَثَل مناقشه کرد و برخی از تعارضات احتمالی این تمثیل را با کلیت نظریهی مُثُل افلاطونی نشان داد. این مفهوم نقشی کلیدی در نمایش برخی از نظریات سرنوشت ساز در مسئلهٔ ذهن و تن بازی کردهاست. مسأله دیگر این است که بنده در سال 1345 شمسی که از دبیرستان فارغ التحصیل شدم، به دانشکده الهیات رفتم. مقاله حاضر براساس ارتکازات راقم راجل از کاستگیها و نارساییها نگاشته میشود، استقراء و استقصا و نیز راهبردگذاری و راهکارگزینی از عهدهی یک فرد ـ آن هم فرد ناتوانی چون من بنده ـ بیرون است؛ تحقق این اقتراح و اطروحه، لجنهای میخواهد جامع و قابل، و ساز و برگی میطلبد کافی و کامل، تا روی دهد آنچه باید و شاید.

« ارسطو “مُثل” افلاطونی را انتقاد و رد میکند ولی آنچه خودِ او تحت عنوان صور به میان میگذارد با مثل فرقی ندارد. گاه براهینى که اضافه شده استحکام بیشترى از برهانى که مثلًا از ارسطو یا شارحان اسکندرانى او مأثور است ندارد، و احیاناً استحکام بیشترى دارد. ارسطو می گوید: شهروند به این دلیل که در مکان معینی زندگی می کند شهروند نیست؛ چون در آن صورت اجنبی های مقیم یک شهر، یا بندگانی که در همان محل اقامت خدایگان خود مقیم هستند، همگی می بایست که شهروندان را در محاکم قضایی تعقیب کنند یا این که خود بوسیله آنان مورد تعقیب قرار گیرند، نمی توان شهروند به حساب آورد.

زیرا اگر چه وی در اینجا از فرایند «اجتماعی» بودنِ قدرت ناطقه و یا قدرت تعقل، در شکل گیری خانواده و یا کشور پرده برمیگیرد، اما به دلیل همان نگرش تاریخیِ«غایتگرایانه»ای که دارد (و همانگونه که دیده شد در فلسفه هم خود را ملزم به پاسخ به آن دیده بود)، به سرعت از اصل «اجتماعی بودن قدرت ناطقه (و یا) قدرت تعقل» که بر اساس دقت علمیِ خویش بدست آورده بود، دور میشود و قلمرو اجتماعی ـ سیاسی انسان را تحت شعاع همان «غایتگراییِ» برخاسته از فلسفه خویش قرار میدهد. از اینرو خواهی ، نخواهی از فلسفه افلاطونیِ مبتنی بر عالم مثل یا عالم حقیقتی که بر کلیات تکیه زده است، بسیار متفاوت است.

و وقتی برای این منظور سراغ کتاب «سیاست» میرویم، در وهله اول متوجه میشویم این کتاب به نوعی بر اساس رفع نواقص«مدینه فاضله» افلاطون شکل گرفته است. دیگر دستخوش احساسات نمی شویم، زیرا می دانیم که خداوند از احاظ قدرت و معرفت و حکمت، نامتناهی است و بر این اساس درک می کنیم که بهترین چیزها ایجاد شده اند و همه چیز در بهترین حالت ممکن است.چنین افکار و نظریاتی بسیار شبیه به عقاید عرفا است. قرار دادند و در نتیجه، برخلاف افلاطون، واحد را با خیر برابر نگرفتند (اخلاق نیکوماخوسی ۵b1096)؛ بیتردید سخن او بر این فرض مبتنی است که خود افلاطون خیر را همان واحد میدانست» (گادامر، ۱۳۸۲، صص ۲۱۶-۲۱۷).

“وجودی زنده و جاویدان و نیکوست” » (تاریخ فلسفه شرق و غرب، ۱۳۶۷: صص ۷۱، ۷۲ ،). و برای بیان همین معانی، به او اندام گفتار بخشیده شده است و در پرتو همین نطق است که خانواده و کشور پدید میآید.» (ارسطو، سیاست ، ۱۳۳۷ : صص ۶ ـ ۷). تقریبا رُبع این كتاب، كه بزرگترین كتاب صدرالمتألهین است، به مباحث خداشناسی اختصاص دارد، علاوه بر مباحث جسته و گریختهای كه در اینباره در ابواب دیگر وجود دارد. همچنین «همانگونه که روشنایی و حس بینایی شبیه خورشیدند ولی خود خورشید نیستند، در این مورد نیز آن دو، یعنی شناسایی مبتنی بر عقل و حقیقت، نیکاند ولی درست نیست اگر یکی از آن دو را – هرکدام که باشد – عین خود نیک تصور کنی» (افلاطون، ۱۳۸۰، ص ۱۰۴۹).

به این معنی که او در مقام «فیلسوف» (و نه دانشمندِ زیستشناسی که به طور جدی در صدد شناسایی و طبقه بندیِ جهانِ گیاهان و یا حیوانات و ویژگیهای هر یک است)، در صدد پاسخ به این مطلب نیز هست (که صرف نظر از توجیه عللهای سه گانه قلمرو دقت علمی: علت مادی، علت فاعلی و علت صوری) میباید بنا بر سنت فلسفیِ غایتگرایانهای که در زمانش وجود داشته، در فلسفه خویش پاسخی در جهت «علتِ غایی» داشته باشد. بنابراین، میتوان گفت ما با همان شیوه تفکرِ روشمندی روبروییم که با دقت خاص دانشمندان، به دنبال یافتن کُد یا کلیدهاییست که تحت عنوان «صورت»، تصمیم دارد از ماهیت موجودات «رمزگشایی» کند.

اما اینکه از روزه امید یافتن تقوا میتوان داشت جای شک نیست، چون انسان این مطلب را در فطرت خود مییابد که اگر کسی بخواهد با عالم طهارت و قدس ارتباط پیدا کند و به مرتبه کمال و روحانیت برسد و درجات ارتقاء معنوی را بپیماید، اول چیزی که بر او لازم است این است که از بیبند وباری و شهوترانی بپرهیزد، و جلوی نفس سرکش را بگیرد و نگذارد که در زمین طبع و طبیعت افسار گسیخته به هر سو که میخواهد برود و در هر جا که میخواهد بماند واز دلبستگی و فرو رفتن در مظاهر حیات مادی خود را منزه کند.

بدین ترتیب، «لشهادة کل صفةٍ انّها غیر الموصوف» را حفظ می کند و صفات زائد بر ذات را نفی می کند. از طرف دیگر، ارسطو چنان به اهمیت جهان محسوس و امکانات سکونتگاهیِ «عقل» در آن، در مقام «خانه امرکلی» باور داشت که جداً تلاش میکند تا در جهان تجربی به ویژگیهای دیگر موجوداتِ عالم هستی توجه نشان دهد و ویژگیهای هر یک را به عنوان وضعیت هستی شناسانهشان معرفی کند. ثانیاً، فلسفه به خوبی می داند که قادر به پاسخگویی به همه پرسش های اساسی بشر درباره هستی نیست و بدون استعانت از دین نمی تواند به رسالت خود عمل کند لذا فلسفه بدون آنکه مجبور باشد از خط قرمز خود یعنی اثبات پذیری عقلی عبور کند، از کمک دین در خیلی از عرصه ها بهره برداری می کند.

دیدگاهتان را بنویسید